دکترین باززایی پس از جنگ تحمیلی سوم
ایران در طول تاریخ پرفرازونشیب خود، همواره با استعاره «ققنوس» پیوندی ناگسستنی داشته است؛ موجودی اساطیری که نه از آتش میهراسد و نه در آن پایان مییابد، بلکه هر بار از میان شعلههای بحران، با شکوهی مضاعف دوباره متولد میشود.
ایران در طول تاریخ پرفرازونشیب خود، همواره با استعاره «ققنوس» پیوندی ناگسستنی داشته است؛ موجودی اساطیری که نه از آتش میهراسد و نه در آن پایان مییابد، بلکه هر بار از میان شعلههای بحران، با شکوهی مضاعف دوباره متولد میشود. ایستادگی ایران در نبردهای اخیر، برخلاف تصور بسیاری از تحلیلگران غربی که آن را جرقهای زودگذر میپنداشتند، نشانهای از تداوم یک الگوی تاریخی و بلوغ راهبردی در سال ۱۴۰۵ است.
بااینحال، تفاوت بنیادین این برهه با گذشته در این است که امروز مسئله اصلی دیگر صرفا «بقا» نیست، بلکه «چگونگی تبدیل بقا به توسعه» است. ما دیگر در پی حماسهسراییهای انتزاعی نیستیم، بلکه در آستانه یک ضرورت راهبردی برای تبدیل اقتدار نظامی به «ثبات پایدار اقتصادی» قرار داریم. پرسش بنیادین اینجاست: ققنوس پس از نبرد، چگونه میخواهد زیستبوم خود را بازسازی کند تا این بار اقتدارش، نهفقط در میدان، بلکه در شریانهای تجارت جهانی ریشه بدواند؟
نخستین و کلیدیترین لایه این باززایی، در بازتعریف مفهوم بازدارندگی نهفته است. نبردهای اخیر به شکلی بنیادین، فرضیه «کارآمدی انحصاری» بازدارندگی هستهای را در تأمین امنیت ملی به چالش کشید. در ادبیات واقعگرایی تدافعی، بهویژه در آثار کنت والتز، تأکید میشود که دولتهای عاقل بیش از آنکه به دنبال حداکثرسازی قدرت باشند، در پی «حداکثرسازی امنیت» هستند. در این چارچوب، ابزارهای امنیتی زمانی مشروعیت مییابند که فراتر از قدرت تخریب، دارای «کارایی عملیاتی» باشند. سالهاست که جریانهایی با نادیدهگرفتن واقعیتهای میدان، آدرس سلاح هستهای را بهعنوان تنها راه نجات میدادند؛ اما تجربه اخیر نشان داد دکترین دفاعی ایران مبنی بر «حرمت سلاح هستهای»، فراتر از یک گزاره اخلاقی یا اعتقادی، یک هوشمندی راهبردی محض بود.
سلاح هستهای به دلیل ماهیت «تابو» و هزینههای سیاسی گزاف، سلاحی «ایستا» و عملا بلااستفاده است که تنها ثمرهاش امنیتیسازی فضای کشور و بستن مسیرهای تنفس اقتصادی مشابه آنچه در کره شمالی میگذرد، است. در مقابل، ایران با تمرکز بر تسلیحات متعارف دقیق، ازجمله موشکها و پهپادهای نقطهزن، نشان داد بازدارندگی پویا میتواند در قالب «تحمیل هزینههای جراحیگونه و مؤثر» محقق شود. این همان نقطهای است که در آن، عقلانیت بر هیجان پیروز شد؛ چراکه ثابت شد قدرت واقعی نه در تهدید به «نابودی متقابل»، بلکه در «دانش کنترل، هدایت و هدفگیری» نهفته است. این دانش، اگر در حصار نظامی باقی بماند، صرفا یک دارایی دفاعی است؛ اما اگر به حوزه غیرنظامی منتقل شود، میتواند به موتور محرکه توسعه بدل شود. تجربه آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفته دفاعی آمریکا (DARPA) که تکنولوژیهایی نظیر GPS و اینترنت را به بطن زندگی بشر فرستاد، امروز باید سرمشق ما باشد. سرریز دانش هدایت و هوش مصنوعی بهکاررفته در صنایع دفاعی ایران باید بلافاصله به حوزههایی همچون لجستیک هوشمند، محصولات پیشرفته صادراتی، کشاورزی دقیق برای مقابله با خشکسالی و مدیریت بحرانهای شهری منتقل شود تا هزینه نظامی به «سرمایهگذاری روی لبه تکنولوژی ملی» تغییر ماهیت دهد. در لایه دوم، باید به پیوند ناگسستنی امنیت و اقتصاد نگریست. در جهان معاصر، امنیت دیگر محصول صرف زرادخانهها نیست، بلکه به جایگاه کشور در شبکه اقتصاد جهانی وابسته است. نظریه «وابستگی متقابل پیچیده» که توسط رابرت کوهین مطرح شد، تأکید دارد افزایش پیوندهای اقتصادی، هزینه تعارض را به قدری بالا میبرد که جنگ عملا به یک «خودزنی اقتصادی» بدل میشود.
واقعیت تلخ دهههای اخیر این است که حذف تدریجی ایران از زنجیره ارزش جهانی و بازار انرژی، بهطور ناخواسته هزینه فشار و تهدید نظامی علیه ما را برای بازیگران فرامنطقهای کاهش داد. حذف از اقتصاد جهانی، نوعی «خلع سلاح نرم» است. ثبات نسبی قیمت نفت در جنگ 12روزه به متجاوزان جرئت تکرار حمله داد و در مقابل، شوکهای شدید قیمتی ناشی از نقشآفرینی ایران در مدیریت تنگه هرمز در جنگ اخیر، نشان داد تأثیر بر اقتصاد جهانی در دنیای امروز میتواند از هر شمشیری برندهتر باشد. ایران باید از این اهرم برای بازگشت مقتدرانه به بازار انرژی استفاده کند. طبق ایده «دولت تجار» در آثار ریچارد رُزکرانس، امنیت پایدار متعلق به کشورهایی است که منافع سایر بازیگران بزرگ را به ثبات خود گره زدهاند. تبدیل ایران به یک «هاب منطقهای سوآپ انرژی»، فعالسازی کریدورهای ترانزیتی همچون شمال-جنوب و جذب سرمایهگذاری از اقتصادهای نوظهور مانند هند و چین، فقط اهداف اقتصادی نیستند؛ اینها لایههای دفاعی جدید ما هستند. وقتی چرخهای صنعت یک قدرت جهانی با انرژی عبوری از ایران میچرخد، آن قدرت بهطور خودکار به مدافع تمامیت ارضی ایران تبدیل میشود. صلح پایدار کانت فقط زمانی محقق میشود که تجارت به ضامن بقا بدل شود. در لایه سوم ما با ضرورت شکلگیری یک «نظم درونزا» مواجه هستیم. تحولات اخیر در منطقه خاورمیانه، سرابی به نام «امنیت خریداریشده» را برای همیشه باطل کرد. کشورهایی که تصور میکردند با قراردادهای تسلیحاتی نجومی و پناهگرفتن زیر چتر قدرتهای غربی مصون خواهند ماند، در ساعت صفر نبرد دریافتند این تضمینها در برابر واقعیات میدان چقدر لرزان است. این وضعیت، شباهتی شگرف به اروپای پس از ۱۹۴۵ دارد؛ جایی که نخبگان سیاسی دریافتند صلح فقط از مسیر «همپیوندی ساختاری منافع» ممکن است.
ژان مونه، معمار اتحادیه اروپا، معتقد بود برای پایاندادن به قرنها جنگ میان آلمان و فرانسه، نباید از دوستی حرف زد، بلکه باید «شاهرگهای حیاتی» اقتصاد آنها (فولاد و زغالسنگ) را چنان به هم گره زد که جنگ از نظر فنی و اقتصادی «غیرممکن» شود. خاورمیانه امروز در آستانه چنین «لحظه اروپایی» قرار دارد. طرحهای بلندپروازانه توسعه در عربستان و امارات، بدون امنیت ایران، چیزی جز ماکتهای کاغذی نخواهند بود. کمااینکه در تنش اخیر دیدیم چگونه زیرساختهای تجاری منطقه با کوچکترین جرقهای به تعطیلی کشانده شد. ایران میتواند با پیشنهاد مدل بومی «اتحادیه زغالسنگ و فولاد» در حوزه گاز و برق، گام اول را بردارد. گرهزدن شبکه برق و گاز ایران به همسایگان، صلح را از یک انتخاب سیاسی به یک «اجبار اقتصادی» تبدیل میکند. در این نظم جدید، امنیت ریاض، دوحه و ابوظبی با امنیت تهران یکی میشود و این تنها راه خروج از بنبست رقابتهای تسلیحاتی بیپایان است. در نهایت، هیچیک از این دکترینهای خارجی و داخلی بدون اتکا به «سرمایه اجتماعی» پایداری نخواهد داشت. مفهوم قدرت نرم، بر این نکته تأکید دارد که مشروعیت و انسجام داخلی، زیربنای هرگونه نفوذ خارجی است. ایران ۱۴۰۵ بیش از هر زمان دیگری به یک «قرارداد اجتماعی جدید» و آشتی ملی نیاز دارد. تجربه کشورهایی که پس از ویرانیهای بزرگ بهسرعت بازسازی شدند، نشان میدهد موفقیت اقتصادی بدون «اجماع ملی» ناممکن است. پیروز واقعی، ملتی نیست که صرفا در میدان نظامی موفق باشد، بلکه ملتی است که بتواند سریعتر از دیگران امید اجتماعی را احیا کرده و نخبگان خود را برای سازندگی بسیج کند. فرسایش سرمایه اجتماعی میتواند حتی قویترین ظرفیتهای سخت را بیاثر کند؛ بنابراین وفاق داخلی نه یک انتخاب سیاسی، بلکه یک «الزام امنیتی» برای بقای ایران است. در قرن بیستویکم، کشورها نه با آنچه ویران میکنند، بلکه با آنچه میسازند سنجیده میشوند. اقتدار نظامی ایران فضا را برای دیپلماسی و اقتصاد باز کرده است؛ اما این پنجره تا ابد باز نخواهد ماند. ققنوس ایران میتواند بار دیگر اوج بگیرد، به شرط آنکه بدانیم آتش جنگ را نباید صرفا پشت سر گذاشت، بلکه باید آن را به انرژی بازسازی و نوسازی تبدیل کرد. آینده متعلق به ایرانی است که در آن موشکها سایهبانی برای کارخانهها و اقتدار نظامی تضمینی برای پیوندهای اقتصادی با جهان باشد. این است معنای حقیقی باززایی در عصر جدید.
ارسال نظر