افزایش فروش محصولات با محتوای وطن پرستی و ایران
هنرمندان و تولیدکنندگان و فروشندگان بسیاری این روزها دست به کارند تا خط و نشانی از ایران بر آثار و محصولات خود نمایان کنند؛ از زیورآلات دستساز مانند دستبندهایی به رنگ پرچم و انگشترهایی با رکاب ایران تا پوشاکی (تیشرت و کلاه) که رویشان نقشه ایران چاپ شده است.
به گزارش پارسینه و به نقل از همشهری آنلاین، سحر جعفریان عصر: جنگ، همیشه نمیکُشد. گاهی زن میشود و میزاید؛ مفهومی نو، پدیدهای تازه و یا رسمی جدید. مانند آنچه که در سایه جنگ تحمیلی سوم اتفاق افتاد و شد شیوهای متفاوت از مقاومت و حفاظت از تمامیت ارضی ایران.
از وطن، نازپرودهها مبارز میشوند
جوان است و استایلی امروزی دارد. البته منهای آن چفیهای که به جای روسری محکم دور سرش پیچاندهاست. جایی از حاشیه پیادهروی ابتدای خیابان کارگر شمالی بساط کرده و وسایل دستسازش را میفروشد. رنگ غالبِ بساط پریناز سبز، سفید و سرخ است. درست مانند رنگ غالب بیشتر بساطیهای اطراف: «چند ساله که دستبند درست میکنم و میفروشم...» دستبندهای بساطش، درهم و برهمند؛ مردانه و زنانه، بامُهره و بیمهره، نخ زرگری و بندهای قیطان، چرمهای پلاستیکی و کِشهای نامرئی و قفلدارهای گِرهای و کشویی: «از چند روز بعد از جنگ تحمیلی سوم، بساطم به رنگ پرچم دراومد...»
تا از علت و عامل این اتفاق بگوید، ۲ دستبند ایران یکی با بافت اُریب و یکی هم قلاببافی شده میفروشد: «مبارکتون باشه دخترا...انشالله پیروزی...». و حالا، علت و عامل: «دروغ چرا؛ اولش چون مشتری زیاد میاومد سراغ دستبندایی با تِم ایران، درست میکردمشون. بعضیاشون پول خوبی هم بابت سفارشیسازی (پلاک نقره نقشه کشور، منجوقبافی با خرمُهرههای قیمتی) میدادن. ولی بعد همش به خاطر خود ایران بود به خاطر وطندوستی.» با جمله «نگا به رَخت و ریختم نکن، پاش بیفته جنگی میشم.» میرود پی فروش زیورآلاتی با خط و رسم ایران.
تیشرتهایی برای خوشغیرتی
کمی طول کشید تا احسان، دست و پایش را جمع کند و برود رو در روی پسر جوانی که چند قدم دورتر با کسی خوش و بش میکرد، بایستند و بپرسد: «ببخشید داداش؛ تیشرتت خیلی قشنگه...میشه بگی از کجا خریدی!؟». و آن پسر جوان هم که انگار عادت داشته باشد به این سوال با لبخندی گَل و گشاد پاسخ دهد: «نوکرتم سلطان، قابلتو نداره...». حالا نشانی سرراست فروشگاه لباس مردانه که تیشرتهای خنک بهاره با رنگ و نقش ایران به رگالهایش آویزانند دردست احسان است؛ جایی حوالی خیابان زرتشت غربی. تیشرتهای سفید با طرح چاپی پرچم ایران، تیشرتهای مشکی با طرح گلدوزی شده نقشه ایران و تیشرتهایی با دیگر رنگها که میان هر یک، نشانی از ایران به چشم میآید. انتخاب احسان اما تیشرتی نسکافهای با چاپ خط نستعلیق «حریفت منم» است: «بیزحمت سایز ایکسلارج اینو بدید.» فروشنده که خود تیشرتی با تایپوگرافی «خدا خرمشهر را آزاد کرد» را به تن دارد، میگوید: «از کارای پرفروشمونه...کالکشنِ بهارِ ایرانی...باهاش هم خوشتیپ میشی هم خوشغیرت.» صادقی، مالک فروشگاه نیز از اثربخشی متفاوت جنگ تحمیلی سوم بر بازار پوشاک میگوید: «خیریت این جنگ توی این بود که همه رو علیرغم اختلافات زیاد، کشوند وسط میدون...ما هم یکی از این همه هستیم و کارمون، عرضه لباس مخصوص میدونداری.» فروشندگان فروشگاه، مشتریان تیشرتهای کالکشن بهار ایران را با «جای ما هم میدوندار باش» بدرقه میکنند.

راههای جنگیدن به تعداد آدمهاست
یک سر این سبک خاص حفاظت از تمامیت ارضی به کیومرث چاپی رسیدهاست. عنوان «چاپی» را کسبه بازار مولوی، پسوند نام او که از قدیمیهای صنف پوشاک است، گذاشتهاند. برای آخرین بار ابعاد طرح خطی «چو ایران نباشد تن من مباد» را روی مانیتور کامپیوتر زهواردرفته کارگاهش ورانداز میکند تا تراز سایزهای بُرش خورده تیشرتهای نخی باشد: «روزگار عوض شده...این روزا، جنگ هزار تا چهره داره...مثل قدیما نیست که اسلحه بگیری دست و بری خطمقدم...جنگ تا پشت جبهه هم اومده که تاکتیکاش امروزیه...» اینها را در پاسخ به صحبتهای مردی میانسال که وسط درگاه کارگاه ایستاده و پیشتر گفته بود: «جنگیدن، تیر و تفنگ داره، خون و خونریزی داره...نه، قِرتیبازی!» میگوید. کیومرث، غلطک آغشته به جوهر پلاستیزول(مخصوص پارچه) را روی شابلون (طرح خطی) جانمایی شده بر تیشرت نمونه، میکشد: «توی این ۶۰ سالی که عمر کردم هیچ روز و سالی نبوده به قدر حالا که آدما با طرز فکرای مختلف بیان سفارش لباس بدن برای ایران، برای وطنی که تَهِش، دوسش دارن.» مرد میانسال، ساکت است؛ یا قانع شده و یا کوتاه آمده. بیرون از کارگاه کیومرث، صدای فروشندهای دورهگرد، بلندتر از باقی صداها شنیده میشود: «کلاه دارم...کلاه ایران...» چند مشتری گِردش را گرفتهاند: «چند آقا؟». «قابل نداره؛ فقط ۱۰۰ تومن.» و برای بازارگرمی، دوباره صدا بلند میکند: «۱۵۰ رو میدم ۱۰۰؛ فقط به عشق ایران...». کلاهها، یکی یکی پرو و یکی یکی خریداری میشوند.

از ونک تا نازیآباد، ایرانم آرزوست
تعدادشان حوالی میدان ونک، کم نیست. روزها آنجا، زیورآلات میفروشند و شبها هم میان تجمعکنندگان سنگ کشور دوستی به سینه میزنند. نرگس و مینا، یکی از آنهایند. بساطشان پر از انگشتر، گیرههای مو و پیکسل است که وجه تشابهشان با رنگ پرچم و نقشه ایران چشمنوازی میکند. نرگس، خوش سر و زبانترست و از همین روست که مسئولیت تولید محتوای آموزشی (آموزش ساخت زیورآلات) و تبلیغاتی کسب و کارشان را در شبکههای مجازی داخلی بر عهده دارد: «فکرش را نمیکردم رنگ و نقش ایران به این اندازه تِرند بشه...به واسطه یکی از دوستانم، مشتری از آلمان دارم از روسیه و ارمنستان که همگی سفارش انگشتر با رکاب خط نوشته ایران و یا دستبد با بافتههای رنگ پرچم میدن...» مینا برای اثبات وطندوستیشان به حرف میآید: «از یه جایی به بعد ترجیح دادیم به جای گرفتن سفارش و کسب درآمد بیشتر، کلیپهای آموزشی درست کنیم و بذاریم توی کانالمون بذاریم.» با تاریک شدن هوا و شروع تجمعات شبانه، داد و ستد بساطیهایی که چیزهایی برای وطندوستی میفروشند، تغییر میکند؛ قیمت کمتر و تخفیف بیشتر و بیشتر...تا جایی که دیگر نامش داد و ستد نیست و اهداست. محمد اغلب شبها حدود ۳۰ پیکسل دستساز بساطش را به نوجوانانی که پرچمگردانی میکنند، اهدا میکند: «این کار رو به نیت پیروزی ایران و شادی روح رفیقم که تو همین جنگ شهید شد، انجام میدم...». رفیقش، علیرضا نام داشت. هنرمند و دستفروش بود و ساکن نازیآباد که روز شهادتش منزل یکی از اقوام در محله جوادیه مهمان بود. علیرضا «ایران» را روی چوب و سنگهای نیشابور میتراشید و میفروخت. جنگ، همیشه نمیکُشد. گاهی زن میشود و میزاید؛ مفهوم، پدیده، رسم و یا گاهی کسب و کار نو.
ارسال نظر